هنگامی که مردم به «هزینه لازم» تبدیل میشوند، اخلاق سقوط کرده است. هنگامی که نیروی خارجی به «آخرین راه» تبدیل میشود، استیصال، عقل و تحلیل را معاف کردهاست. هر موضع سیاسی جدی باید سه پرسش را پاسخ دهد: چه کسی میکشد؟ چه کسی میمیرد؟ چه کسی بعدا قدرت را میگیرد؟ طرفداری از جنگ، پرسش سوم را با خیالپردازی پر میکند، و پرسش اول و دوم را به حاشیه میراند. اندیشه جنگطلب یا مدافع جنگ، دارد مرگِ اکنونِ انسانهای واقعی را در برابر یک امکان سیاسیِ نامطمئن توجیه میکند. این اندیشه همچنین نمیتواند «نه به اعدام» بگوید. این اندیشه همراستا با جمهوری اسلامی، اسراییل و آمریکا جان انسانها را وسیله میداند و در این زمینه تفاوتی با هیچکدام ندارد.
انسان آزاد، ناگزیر به انتخاب میان دو نوع جنایت نیست. انسان بیدار، روی خون مردم شرطبندی و قمار نمیکند.
اگر کسی (در ایران) از فرط سرکوب و جنایت حکومت و زیر بمباران نیروی خارجی به این نتیجه رسیده باشد که «بذار بزنه اینها نابود شن و برن»، درددل کرده است، خشمگین است، در حالت انفجاریست، اما «برنامه سیاسی» ارائه نکردهاست. او یک روان زخمی، خسته از بیداد و در استیصال از شرایطیست که جمهوری اسلامی، اسرائیل، آمریکا و همچنین دنباله طبیعی هر سه (خاندان و برنامه پهلوی) ایجاد کردهاند. او دشمن نیست. او انسانی مجروح و خشمگین و بهآخر خط رسیده و هموطنی رنجدیده و در فشار روانی شدید است.
اما آنکه در خارج نشسته و به جنگ آری میگوید، دچار سقوط اخلاقیست. او با آری به جنگ «صدای مردم» داخل ایران نیست. او درد و رنج و جنگ و جان انسانها را دستاویز برنامه سیاسی کثیفی به نام سامانه گذار کردهاست. یا اگر آگاهانه چنین نکردهباشد، او بازیچه، سوژه و ابزار یک پروژه کثیف سیاسی شدهاست. او دچار جنون هیجانی است و در بهترین حالت سادهلوح، احساساتی و کوتهبین است. او «خطرناک» است. در حالی که مردم ایران «در خطرند».
نتیجه:
ایرانی طرفدار جنگ در ایران «در خطر» است.
ایرانی طرفدار جنگ در دیاسپورا «خطرناک» است.
سامانه گذار پهلوی هم از وجود و صدای هر دو برای یک پروژه کثیف سیاسی بهرهبرداری میکند.