چگونه از برمودای جنگ، استبداد و پهلویسم عبور کنیم؟

نوشته

در

تاریخ انتشار

واپسین بازبینی

همچنین به زبان:

واکنش به جنگ هرگز صرفا حاصل یک موضع‌گیری سیاسی ساده یا یک داوری اخلاقی انتزاعی نیست، بلکه برآیند چند عامل درهم‌تنیده است: اینکه افراد و گروه‌ها تهدید را چگونه ادراک می‌کنند، از چه چارچوب اخلاقی برای قضاوت درباره خشونت، بقا، آزادی یا عدالت استفاده می‌کنند، در چه موقعیت اجتماعی و مادی قرار دارند، از چه ظرفیت نهادی برای سازماندهی، مقاومت، فرار، همبستگی یا مداخله برخوردارند، و در چه وضعیت روانی جمعی‌ای به سر می‌برند؛ وضعیتی که می‌تواند از ترس و شوک تا خشم، فرسودگی، بی‌حسی یا میل به انتقام در نوسان باشد. از همین رو، واکنش‌های اجتماعی و سیاسی به جنگ نه یکدست‌اند و نه صرفا ایدئولوژیک، بلکه از دل نسبت متغیر میان ادراک، اخلاق، ساختار، توان سازمانی و روان جمعی شکل می‌گیرند.

در برابر جنگ، واکنش‌ها معمولا در چند تیپ اصلی ظاهر می‌شوند: بسیج دفاعی و همبستگی حول بقا، مخالفت اخلاقی و ضدجنگ با محوریت حفظ جان انسان، استقبال رهایی‌طلبانه از جنگ به مثابه فرصت سقوط یک نظم سرکوبگر، انطباق و بقاگرایی روزمره برای حفظ خود و خانواده، واکنش انتقام‌جویانه و خشم‌آلود، بی‌حسی و انجماد ناشی از شوک و فرسودگی، فرصت‌طلبی سیاسی و اقتصادی، و نیز مقاومت مدنی که می‌کوشد در دل جنگ هم جامعه را از فروپاشی اخلاقی و سیاسی حفظ کند. این واکنش‌ها ثابت و خالص نیستند، بلکه بسته به شدت تهدید، موقعیت اجتماعی، افق سیاسی و وضعیت روانی جمعی با هم ترکیب می‌شوند.

ترکیب مخرب این عوامل، یعنی ادراک حاد و گاه اغراق‌شده تهدید، چارچوب اخلاقی استثناگرا، موقعیت‌های اجتماعیِ آغشته به ترس و استیصال، ضعف یا انحراف ظرفیت‌های نهادی، و وضعیت روانی جمعیِ زخمی، خشمگین یا فرسوده، به‌تدریج گفتمانی می‌سازد که در آن جنگ نه به‌مثابه فاجعه‌ای سیاسی و انسانی، بلکه به‌صورت ضرورتی طبیعی، اجتناب‌ناپذیر، تطهیرکننده یا حتی رهایی‌بخش فهم می‌شود؛ گفتمانی که پیچیدگی را می‌زداید، مرزهای اخلاقی را فرومی‌ریزد، خشونت را عادی می‌کند، مخالفان را بی‌اعتبار یا خائن می‌سازد، و جامعه را به پذیرش چیزهایی سوق می‌دهد که در وضعیت عادی نه مشروع بودند و نه قابل تحمل.

در افق ایران، وقتی ادراک تهدیدِ وجودی ناشی از جنگ خارجی با چارچوب اخلاقیِ استثناگرا، استیصال اجتماعیِ انباشته، فرسودگی و خشم جمعی، و ظرفیت نهادیِ سرکوب و پروپاگاندا درهم می‌آمیزد، یک وضعیت رادیکالیزه شکل می‌گیرد که در آن هم حاکمیت سرکوب، اعدام، بازداشت، خاموش‌سازی چرخه اطلاعات و اتهام‌زنی به مخالفان را به نام دفاع ملی تشدید می‌کند، و هم بخشی از جامعه یا دیاسپورا، به سوی عادی‌سازی جنگ و پذیرش ویرانی به مثابه میان‌بری برای رهایی یا به‌قدرت رسیدن رانده می‌شود؛ در این میان، مرز میان دفاع، انتقام، بقا، خیانت و آزادی مخدوش می‌شود و گفتمانی پدید می‌آید که هم‌زمان هم جنگ را طبیعی و رهایی‌بخش می‌کند، هم سرکوب را موجه و بهانه، و هم جامعه را از کنش سنجیده به سوی قطبی‌شدن، بی‌حسی، یا قمار سیاسی بر سر جان مردم هل می‌دهد.

در برابر جنگ و استبداد، یک گفتمان شایسته، بر حفظ هم‌زمان کرامت انسان، مخالفت روشن با تجاوز خارجی و سرکوب داخلی استبداد، دفاع از جامعه بی‌آنکه به جنگ‌طلبی، انتقام‌جویی، تعلیق اخلاق، یا توجیه ویرانی بلغزد استوار است؛ این گفتمان می‌کوشد تمامیت سرزمینی مرزهای اخلاقی و سیاسی ایران را (که پیش‌نیاز تمامیت ارضی و مفهوم ایران هم هست) حفظ کند، جان مردم را ابزار نکند، پیچیدگی را بفهمد، و امکان کنش مدنی و سیاسی، همبستگی، مقاومت سنجیده و افق و امکان تحقق دموکراسی و آزادی و برابری را زنده نگه دارد. در برابر آن، گفتمان واکنشی از دل ترس، خشم، استیصال، نفرت و قطبی‌شدگی برمی‌خیزد، پیچیدگی را به دوگانه‌های خام فرو می‌کاهد، خشونت را طبیعی و استثنا را دائمی می‌کند، و جامعه را یا به توجیه جنگ و سرکوب می‌راند یا به بی‌حسی، انفعال و تسلیم و در بهترین حالت به سیاست‌ورزی نمادین و پرفورماتیو (نمایشی) با اولویت ذهنی حمایت خارجی.

در سطح کنش، رویکرد به جنگ می‌تواند از حمایت و بسیج فعال، مقاومت مدنی و سازماندهی سیاسی نهادمحور، اعتراض، میانجی‌گری و امدادرسانی تا عقب‌نشینی به بقا و حفاظت از خود و خانواده، سکوت (فلج تصمیم‌گیری و قضاوت)، انفعال، همدستی، یا فرصت‌طلبی سیاسی و اقتصادی (پهلویسم) در نوسان باشد؛ یعنی مسئله فقط این نیست که افراد و گروه‌ها درباره جنگ چه فکر می‌کنند، بلکه این است که آن فهم و داوری اخلاقی را به چه نوع عمل اجتماعی و سیاسی ترجمه می‌کنند: دفاع، مراقبت، مخالفت، سازگاری، بهره‌برداری، یا بازسازی ظرفیت جمعی.

در این وضعیت، مهم‌ترین و مؤثرترین کنش جمعی نه تماشاست، نه آویختن به جنگ، و نه پناه بردن به منجی مقوایی و رسانه‌ای، بلکه سازمان‌دهیِ مستقلِ یک مقاومت مدنی-سیاسیِ ضدجنگ و ضداستبداد در پیوند اشکال پیشینی مقاومت است؛ مقاومتی که از دفاع اخلاقی از جان مردم، مخالفت بی‌ابهام و محکم با بمباران و سرکوب، حمایت از زندانیان و قربانیان، مستندسازی، آگاهی‌بخشی، همبستگی اجتماعی، نافرمانی مدنی و مقاومت، شبکه‌سازی، و ساختن «ظرفیت نهادی» ضد «شخص‌باوری و سلبریتی» برای گذار، یک میدان واحد (توتال استراتژی) می‌سازد.

پاسخ تعیین‌کننده در یکپارچگی و پیوند میان سه نوع مداخله است:
١. مقاومت در برابر جنگ،
٢. انواع مقاومت در برابر استبداد،
٣. انواع مقاومت در برابر تسلیم و بی‌حسی به یکدیگر؛

زیرا هر سیاستی که یکی را به بهای حذف دیگری بخواهد، در نهایت یا به خدمت جنگ درمی‌آید (به دست‌بوس و نوکری ترامپ و نتانیاهو و پهلوی می‌رود)، یا به خدمت دیکتاتوری (دفاع از ج ا برای دفاع از وطن و تمامیت ارضی و روایت قهرمانانه از قاسم سلیمانی و خامنه‌ای)، یا به خدمت شکست اخلاقی و سیاسی جامعه و شکست «ایران» (با توجیه و تئوریزه کردن رواداری و تاب‌آوری و فرار از کار سیاسی و حزبی و نهادی، سکوت و فلج).