سخنی با نخبگان اپوزیسیون ضداقتدارگرای ایرانی

نوشته

در

تاریخ انتشار

واپسین بازبینی

همچنین به زبان:

این نوشته مخاطب خاصی دارد. خطاب این نوشته هیچ‌کدام از عزیزان و دوستان جمهوری‌خواه و صداهای متکثر دموکراسی‌خواه در سوشال مدیا (به ویژه اینستاگرام و ایکس) که صمیمانه و بی‌وقفه و علیرغم درد و رنج و خستگی و فرسودگی به کار شریف اطلاع‌رسانی، آگاهی‌رسانی و ابراز همدردی و کمک و تزریق امید، انگیزه و اندیشه به بدنه جامعه ایرانی دیاسپورا و داخل ایران ادامه می‌دهند نیست. من در برابر همه این دوستان به رسم احترام تعظیم می‌کنم و برای آنها آرزوی توان هر چه بیشتر دارم.

در حقیقت این نوشته، آرزوی من برای نخبگان و برجستگان جمهوری‌خواه و دموکراسی‌خواه و چپ در دیاسپوراست (نخبگان اپوزیسیون ضداقتدارگرای ایرانی) که از سوی رسانه‌ها کاملا شناخته‌شده هستند. من همچنین برای همه فعالیت‌های آنان عمیقا ارزش قائلم و اگر سخنم تند و در جایی به شکل زخم زبان است، آن را به حساب درد دل و نوعی برانگیزش و تلنگر بگذارید.

در آستانه جنگ احتمالی، در آستانه فروپاشی یا نوعی گذار مدیریت شده در جمهوری اسلامی، در زمانی که سرنوشت هزاران هزار بازداشتی و زندانیان سیاسی موجب نگرانی همه ماست. اپوزیسیونِ واقعیِ اقتدارگرایی که متکثر و بسا گسترده و بزرگ است، در وضعیتی ازهم‌گسیخته، گرفتار رقابت‌ها، یا درگیر با یک خودبزرگ‌بینی اخلاقی‌ست. خیل جمهوری‌خواهان فروتن و جوان، در نبود ابتکار و خلاقیت و رهبری شایسته (رهبری در اینجا به معنای منتورشیپ) در نسل پیش‌ازخود و در نبود کسانی که توان تکنیکی خود را در عصر دیجیتال به شایستگی در خدمت آن قرار دهند، دچار کُندروی سهمگینی شده‌اند و در برابر سرعت تحولات و سرعت رشد کینه و خشم کور و گسترش گفتمان فاشیستی و تمامیت‌خواه، به حس بی‌چارگی می‌افتند.

سوسیال‌دموکرات‌ها، لیبرال‌ها و جمهوری‌خواهان، به‌جای گفت‌وگوی جدی در راستای عمل‌مشترک مؤثر و مدرن، نقد درونی و بازسازی مفهومی، یا به خودبزرگ‌بینی اخلاقی و خود‌مشروع‌انگاری افراطی خود مشغولند، یا درگیر تصفیه‌حساب‌های ایدئولوژیک بر سر اختلافاتی که می‌شود به آن‌ها در زمان دیگری پرداخت، یا آنکه همه انرژی‌شان صرف پاسخ به وضعیتی شده‌است که بزرگترین جنایت علیه بشریت به دست جمهوری اسلامی ایجاد کرده و در نبود سر سوزنی وجدان در «پدرخوانده ملت»، توانشان را همه صرف همدردی، تلاش برای ثبت فاجعه، سوگواری، کمک به بازماندگان و سخن از زندانیان و بازداشتی‌ها می‌کنند. این در حالی‌ست که جریان افراطی با نشانه‌های روشن فاشیستی دارد از کشته‌ها نمد مشروعیت برای خود می‌بافد و از لحظه‌ تاریخی خود به برکت اوباش جهانی دچار یوفوریا است و منتظر خبر خوب جنگ است تا از انفجار شادمانی ملتی که دیگر به آخر خط رسیده‌اند و فقط مرگ ظالمان را انتظار می‌کشند، بهره بگیرند و موج تازه‌ای از بسیج عاطفی در جهت تثبیت و تضمین بازگشت به نکبت بندگی شاه، خلق کنند. وضعیت فاجعه‌باری است. درد بزرگی است و کارها و مسائل مبرم این برجستگان جمهوری‌خواه آنقدر زیادند که جز به همبستگی و سازماندهی و تشکل نیروها، ورود رهبران جوان در یک سامان نوین و خردمندانه و خلاقانه، کار نمی‌شود، و اگر چنین نشود، بسیاری از فرط فشار می‌سوزند و زیر آوار غم نابود می‌شوند و شمار زیادی زیر آوار رذالت و جنایت و به صورت هدفمندی دفن و خفه می‌شوند.

بخش مهمی از نخبگان سیاسی و فرهنگی، به‌جای سکوتِ مسئولانه و بازاندیشی، ارائه پروژه‌ای نو، ارائه زبانی تازه، پذیرش بن‌بست اجرایی و بی‌چارگی عمومی، هر کدام با تریبون کوچک خود نقش خود را به یک فعال عمومی عرصه سوشال مدیا و مدیا (کسانی مانند بسیاری از ما در سوشال مدیا) تقلیل داده‌اند. درست در همین خلأ ایفای نقش رهبری و مصلحت‌اندیشی (و بگذارید روشنتر بگویم، بزدلی سیاسی) است که ملی‌گرایی افراطیِ واپسگرا با وعده‌ها و شعارهای فاشیستی، نظم نوین دروغین، برنامه کاملا خیالی ۱۰۰ یا ۱۸۰ روزه شکوفایی، بازگرداندن عظمت ملی به سبک عظمت آمریکایی ترامپ، تحقیر و تهدید و فحاشی به «دشمنان داخلی» و حتی حمله فیزیکی و تهدید به اعدام و تصفیه پس از به قدرت رسیدن، و همچنین چسبیدن انگل‌وار به اوباش جهانی (بخوانید گماشتگی)، به‌سادگی، در حال تسخیر میدان‌ها هستند.

این فاشیسم، نه از قدرت فکری، نه از پیشینه فداکاری و تاریخی مبارزه بر علیه جمهوری اسلامی، نه به اتکای جامعه مدنی سازمان‌یافته، نه به اتکای ارزش‌ها و سیاست‌های جامعه‌گرا، و نه از سر ارتباط ارگانیک عمیق با بدنه جنبش، بلکه از مکانیزم‌های فریب توده‌ای، پروپاگاندا، برندینگ، روایت‌سازی ایدئولوژیک، عروج احساسات ملی‌گرایانه، واکنشی و افراطی، و در این‌جا آنچه مدنظر من است، بیچارگی اپوزیسیون متکثر گسسته تغذیه کرده و می‌کند. لحظه‌ای تاریخی شکل گرفته که در آن، برجستگان ما مانند مردمان بی‌گناه قتل‌عام شده‌مان، در دل جهان نسبتا آزاد دیاسپورا، «بی‌چاره»، خشمگین، و سوگوار شده‌اند؛ نه چون صرفاً از سوی فاشیسم مذهبی و فاشیسم ملی به انحاء گوناگون سرکوب شده‌باشند، بلکه چون ناتوان از نقد خود، ناتوان از دیـــــــدن ناتوانی خود، و ناتوان از تولید امر نــــــــو بوده‌اند. به دادن بیانیه و اعلام جبهه‌های ناقص و غیرخلاقانه و غیرکارآمد عادت کرده‌اند. به گروه و نسل خود عادت کرده‌اند، به نگاه از بالا به نسل تازه عادت کرده‌اند، به رضایت درونی ناشی از «درست گویی» و «تحلیل عمیق» عادت کرده‌اند و هرگاه گروهی آستین به اقدامی بالا زده‌اند، در نقش یک «رهبر فرزانه» فرو رفته‌اند و جز توصیه و تشویق و تذکار و تنبیه کاری برای تحقق آن اقدام نکرده‌اند. این برجستگان نسل پیشین، شأنی برای خود قائل شده‌اند که هنوز از آن کوتاه نیامده‌اند. آنها دچار افسردگی پیچیده‌ای هستند که اکنون با یک ترومای عظیم پس از حادثه آن‌ها را به مرز خودکشی رسانده و دست کم باید به شیوه ACT، ناتوانی خود را بپذیرند (Acceptance) و به گذر از این ناتوانی متعهد شوند (Commitment) و به درمان بکوشند. اگر به همین وضع پیش برویم، نتیجه روشن است: خفقان، نه فقط بر جامعه، که بر خودِ برجستگان اپوزیسیون متکثر ضد تمامیت‌خواهی و آزادی‌خواه و جمهوریخواه نیز حاکم می‌شود؛ بسیاری حذف، بسیاری نازک اندیش و ساده‌لوح و در عین حال احساساتی هم همدست می‌شوند، و بسیاری پس می‌کشند و به حاشیهٔ تاریخ پرتاب می‌شوند.

من در چند روز گذشته بسیاری از آثار ادبیات اپوزیسیون را از ۱۹۸۱ تا به امروز دنبال کرده‌ام و برنامه‌ها، مرام‌نامه‌ها، پیمان‌ها، پیشنهادها، شوراها و منشورها را تا همین اواخر مطالعه و بررسی کردم. شگفتا از این همه محتوای نظری عالی و توصیه‌های عملی درخشان که در این آثار هست. در شگفتم که چگونه می‌شود که یک هسته ۵ تا ۱۰ نفره بنیانگذار تاکنون پیدا نشده‌اند تا گام در راه ایجاد تشکل و ساختاری بگذارند که پایدار و خلاق، متکی بر این ادبیات غنی، و متعهد کار را به پیش ببرند؟

شگفت‌زده‌ام.

بیایید یک بار هم که شده سنت‌شکنی کنیم و به جای آنکه مخاطب توصیه‌های این برجستگان باشیم، به آنها توصیه کنیم. خطاب من به اندیشمندان، روشنفکران، کنشگران برجسته حقوق‌بشر و جمهوری‌خواهی‌ست. در چنین لحظاتی، پرحرفی شما در سوشال مدیا و رفتن به این یا آن مدیا برای پاسخ دادن به پرسش یک خبرنگار گیج به معنی انجام وظیفه نیست. اگر چه آن‌ها بخش کوچکی از وظایف شماست، اما شما حق ندارید به این بسنده کنید. اگر هم گمانتان بر این است که کار بیشتری می‌کنید، موظفید که به مخاطبانتان آن را گزارش کنید. صدای تک‌افتاده شما که به زور در بی‌بی‌سی و گاهی از سر جبر در ایران اینترنشنال بازتاب چند لحظه‌ای پیدا می‌کند، و پست‌ها و ویدئوهای ناشیانه و غیرجذاب شما در سوشال مدیا، به معنی «مبارزه» و فضیلت شما نیست به معنی بی‌چارگی شماست. از به‌کار بردن آخرین تکنولوژی‌ها برای انتقال پیامتان به بهترین و حرفه‌ای ترین وجه ممکن، اجتناب نکنید، زیرا این توجیه عدم تعهد و مسئولیت‌ناپذیری شما خواهد بود. شما برجستگان، نیاز به جمع‌بندی اجرایتان دارید. زیرا اگر چه رشد جریان و روایت تمامیت‌خواه در دیاسپورا تقصیر شما نیست، اما شما در سرعت رشد آن و میزان موفقیت آن مسئولید. گاهی فاصله گرفتن از سوشال‌مدیا، بسنده نکردن به بیانیه‌نویسی و انشا نویسی (که روش دیرینه و در مراحلی از جنبش بسیار ارزشمند شما بوده است)، و تعهد به ورود به گفت‌وگوی سختِ درون‌گروهی، نه تنها نشانهٔ ضعف شما نیست و نه تنها نباید درباره آن مردد باشید، بلکه شرط بقا، بازسازی و جهش بدنه عظیم جمهوری‌خواهی همین است. من در میان شما شمار زیادی نمی‌بینم که پایه چنین حرکتی باشند، اما برای چنین حرکتی نیاز به کمیت نیست. تاریخ نشان می‌دهد، اگر نیروهای نخبه اپوزیسیون نتوانند بیچارگی خود را به‌رسمیت بشناسند، و اگر جرأت نکنند بازاندیشی کنند و سرمایه نظری خود را با تمام قدرت به منصه ظهور عملی برسانند، «خفقان واقعی»، دیر یا زود از بیرون بر آنها تحمیل می‌شود. ما یا با چیزی نو بازمی‌گردیم، در تحلیل، در زبان، در اخلاق سیاسی، و در عمل؛ یا آنکه تاریخ، بی‌هیاهو، ما را به سود همین‌هایی که اکنون جوجه فاشیست‌های گماشته می‌خوانیم، کنار می‌زند و سپس لعنت می‌کند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *