شیرین عبادی با مواضع جنگخواهانهاش (چه از سر ابلهی سیاسی و ژئوپلیتیک، چه با توجیه متوهمانه و شاید ابلهانه به نام R2P) و با رفتن زیر سایه پهلویسم و پروژه شیادانهای که به نام آزادی میخواهد ایران را به کام خاندان چپاولگر و گماشته پهلوی «برای خاندانش پس بگیرد» و رهبری گذار به نوعی فاشیسم لیبرال-ناسیونالیستی را (آن هم به حساب شعارهای بخشی از مردم در دیماه به خون کشیده شده، برای اینکه شکست محتمل را هم بتواند بر دوش مردم بیندازد و مدتی قهر کند) بر عهده گرفته، به بخش مهمی از کارنامه گذشته خود خیانت کرد و به شخصیت عمومی خویش دهنکجی کرد. او، مانند برخی دیگر، شاید در دهههای پایانی عمر، خواست انتقامی تاریخی یا روانی از زمانهاش بگیرد، و گرفت. اما خودِ شیرین عبادی، با همه اهمیت نقد کوبنده این اقدام نامشروع و بهغایت خطرناکش، در این بحث موضوع دوم و بهانه است. همانقدر هم مهم نیست که عدهای خواه از سر بیجربزگی و با ترس از موضعگیری مستقیم یا برای شستن پرونده معلوم خود، به جای حمله سیاسی و اخلاقی روشن به مواضع او، نامه مینویسند که نوبل صلحش را از او بگیرند؛ بیآنکه حتی زحمت خواندن اساسنامه بنیاد نوبل یا وصیت نوبل را به خود داده باشند. اینها حاشیه است. مسئله اصلی این است: آیا ما حق داریم چنین به شیرین عبادی و مانندان و «هموندان» او بتازیم؟ آیا این تندی، غیردموکراتیک است؟ آیا این حذفگرایی و تقلید از فاشیسم است؟ آیا نباید با مدارا، دیالوگ، و گفتوگوی ملیِ فراگیر با چنین مواضعی مواجه شد؟
نه.
اینجا موضوع صرفاً یک اختلاف سیاسی عادی در یک میدان متقارن و تثبیتشده دموکراتیک نیست. اینجا نزاع میان دو خطمشی همسنگ در یک جامعه باثبات نیست که بتوان همه را دور یک میز نشاند و از آنان خواست تفاهم کنند. مسئله ایران، مسئله امکان و امکانات عبور از استبداد «به» دموکراسی است؛ مسئله، «خودِ امکان تحقق» دموکراسی است، و نه حفظ یک دموکراسی مستقر. در چنین وضعی، نمیتوان با معیارهای جهان نسبتا آرام، حقوقی، و متعادلِ یک دموکراسی نهادینهشده و مستمر (که سلبریتیهای ما به آن عادت دارند و در آن زندگی میکنند و لابد از آن آموختهاند و الهام گرفتهاند)، با نیروهایی مواجه شد که عملاً برای جنگ، تجاوز، اقتدارگرایی، قیممآبی ملی، و بازتولید انحصار سیاسی و بازگشت ساواک و وابستگی «ابدی» به آمریکا و اسراییل مشروعیت میسازند.
کسانی که در برابر این مرزبندی تند جا میزنند، در یک مکان فانتزی و نامتقارن ایستادهاند و تصویرشان از ایران زیر جنگ و استبداد رمانتیک و خیالیست. خیال میکنند در کانادا و سوئد یا هلند و فنلاند نشستهاند و باید میان دو سوی طیفهای سیاسی، «گفتوگوی ملی» راه انداخت. نمیفهمند (شاید!) که در وضعیت ایرانی، آنجا که هنوز اصل بر سر «امکان» سوژگی سیاسی مردم، بر سر «نفی» استبداد، بر سر «رد» قیمسالاری، و بر سر «جلوگیری» از / مقاومت در برابر فاشیستیشدن و مدیریت شدن افق گذار است، بیطرفی فضیلت نیست، فلاکت است؛ تساهل «اسپانجبابی» دموکراسی نیست، بزدلی یا بیدانشیست. در چنین وضعی، مدارا با نیروهایی که به نام و با وعده نجات، به جنگ فرامیخوانند و خواهان ادامه جنگ و ویرانی و قتل (حتما به زعم آنان ناگزیر) شهروندان عادی و نابودی زیرساختها (با شعار موهوم بهترشو میسازیم) میشوند، نه نشانه بلوغ دموکراتیک، بلکه نشانه ورشکستگی اخلاقی و سیاسی است.
مرزبندی تند و تیز با جنگطلبی، با دعوت به تجاوز خارجی، با عادیسازی اقتدارگرایی موروثی، و با بزککردن پروژههای ملیگرایانه فاشیستی، با فریب لیبرالهای دست در دست شبکه رانتی جمهوری اسلامی و همه موارد دیگر، نه «حذف» است و نه «غیردموکراتیک». برعکس، این حداقلِ دفاع از امکان سیاست دموکراتیک است. این دفاع دموکراسی از خود است. این نمونهای بسیار روشن از ضرورت Militant democracy است. دموکراسی به این معنا نیست که هرکس هرقدر هم علیه اصلِ آزادی، برابری سیاسی، و حق تعیین سرنوشت مردم عمل کرد، باز هم باید با او با همان زبان ملایمِ اختلافنظر میان دو جناح پارلمانی رفتار کرد. ما را مسخرهکردهاید یا خودتان را به آن راه میزنید؟ دموکراسی خودکشی نیست. دموکراسی موظف نیست به نیروهایی که میخواهند از دل بحران، جنگ، رهبری موروثی، و اقتدار ملیگرایانه، آینده را مصادره کنند، همان مشروعیت و حاشیه امنی را بدهد که به یک رقیب عادی و وفادار به قواعد تکثر میدهد.
پس، بله که ما حق داریم به شیرین عبادی، و خیل مانندان او، با تندترین واژهها بتازیم؛ نه از سر کینه شخصی، نه از سر میل به پاکسازی، بلکه از سر دفاع از مرزهای حداقلیِ شرافت سیاسی و دفاع از «امکان» دموکراسی و «امید» به آن. برای خنثی کردن اثر بسیار مخرب حرکت آنان بر افکار عمومی و همبستگی و همگرایی و انسجام فکری دموکراسیخواهان. وقتی کسی از جایگاه نمادین دفاع از حقوق بشر، به سمت توجیه جنگ و همصفی و همپرچمی با پروژههای اقتدارگرا میلغزد، دیگر موضوع فقط «اشتباه سیاسی» نیست. او همه امکانات نمادین و حقوقی و همچنین نوبل خود را در خدمت رشد اقتدارگرایی، بازتولید استبداد و بهدربردن جنایتکاران، به نام عدالت انتقالی، و به نام گذار مسالمتآمیز گذاشتهاست. این عبور از یک خط سرخ است. این ورود به قلمرو مشروعیتبخشی به فاجعه است. در برابر چنین عبوری، زبان خنثی، مؤدبانه و تقلیلگرا (آنهم به نام گفتگوی دموکراتیک و مدارا)، خود نوعی تبانی است. حقوقدانانی که کمتر سیاسیاند نمونههای مخرب و بدی میسازند. با دستبستکی و حواسجمعی افراطی در ارجنهادن به کارنامه (شاید احتمالا) افتخارآمیز او، از او صرفا «پرسشگری» میکنند. به جای آنکه به تندترین زبانها از حیثیت خود و کار خود و حقوق بشر و عدالت برای قربانیان او را بازخواست، محکوم، و در ادامه در صورت عدم بازگشت، طرد و از سپهر حقوق بشر حذف کنند و به سپهر سیاسی بسپارند.
مسئله این نیست که نوبل صلحش باید رسماً پس گرفته شود یا نه؛ آن بحث نهادی و حقوقی است و ربطی به اصل موضوع ندارد. مسئله این است که کسی میتواند از نظر رسمی برنده یک جایزه بماند، اما از نظر اخلاقی و سیاسی، شایستگی حمل آن عنوان را نزد وجدان عمومی از دست بدهد. و این دقیقاً همان چیزی است که باید بیلکنت، بیتعارف، و بیتوسل به اتوریتههای خارجی گفت: کسی که به نام صلح و حقوق بشر شناخته شده بود، وقتی در بزنگاه تاریخی به سمت پروژه جنگطلبی، تجاوزخواهی، و قیمگرایی سیاسی میلغزد، و انگار دلش برای «منصوب شدن دوباره» تنگ شده، نه فقط به گذشته خود خیانت میکند، بلکه از اعتبار نمادینی که روزی بهحق یا ناحق به دست آورده بود، علیه همان مردم و به ضرر قربانیانی استفاده میکند که آن اعتبار قرار بوده و میبایست در خدمت آزادی آنان بودهباشد (که شاید من ندانم و پیشتر هم اینگونه نبوده باشد).
شیرین عبادی، خود را از حیث اخلاقی و سیاسی خلع کرد. مسئله بر سر مدارا با یک «اختلاف نظر» نیست؛ بر سر مرزبندی با مواضعی است که اگر دست بالا پیدا کنند، اساساً مجالی برای تحقق دموکراسی باقی نمیگذارند. در چنین لحظهای، تندی و رادیکالیسم به معنای افراط نیست، حداقل سلامت سیاسی است.
تن و روان و سیاستتان درست باد!