جنگ، در جنوبِ سَرَمسجاد سپهری
مغز و میگرن

جنگ، در جنوبِ سَرَم

جنگ نسبت بدنم را با زمان تغییر داد

بازگشت درد

این روزها سردردهای میگرنی‌ام برگشته‌اند؛ همان دردهایی که سال‌ها بخشی آزاردهنده (و هشدار دهنده) از زندگی‌ام بودند و پس از عبور از دوره‌ای بسیار بحرانی؛ آنجا که از شوک جسمی شدید در سنگر بتونی خارج شدم؛ به‌تدریج ناپدید شدند. نبودنشان آن‌قدر طول کشیده بود که گویی بدنم سرانجام از گذشته فاصله گرفته باشد. امروز، با بازگشت درد، درمی‌یابم که آن فاصله به آن استواری‌ای هم که خیال می‌کردم نبوده است.

نمی‌توانم انطباق زمان بازگشت سردردها را از فضای این روزهای جهان و کشورم کنم. کشتار دی‌ماه‌۱۴۰۴ و دو بودند. به یقین می‌دانستیم که از آن پس دیگر همه چیز متفاوت خواهد بود؛ اما شباهتی غریب در همه این حوادث هست. مرا به حال‌وهوای سال‌هایی بازمی‌گرداند که زندگی میان بقا، ، ، شکنجه و اعتصاب غذا و کتاب‌خوانی‌های شبانه، باز جریان داشت. آن سال‌ها هنوز در من (و از قضا در بدنم) زنده بوده‌اند و این روزها در بدنم خودشان را نشان می‌دهند حتی پیش از آنکه به یادم بیایند.

هنگامی که بدن به یاد می‌آورد

همیشه به شکل تصویر یا روایت بازنمی‌گردد. گاهی خود را در انقباض، بی‌خوابی، خستگی یا بازنمایی می‌کند. برای من، بازگشت و دردهای دیگری که شاید مهم نباشند، زبان بدنمند وضعیتی‌ست که هنوز نمی‌توانم آن را به‌طور کامل با واژگان توضیح بدهم. تو گویی بدن پیش‌تر از ذهن شلوغ و پراکنده و غیرمتمرکز تشخیص داده است که نشانه‌های آشنا باز در محیط ظاهر شده‌اند: ناامنی، انتظار، خبرهای ناتمام و احساس تعلیق میان آنچه ممکن است رخ دهد و آنچه از پیش رخ داده است. احساس موقتی بودن همه چیز و همه‌کس.

نمی‌خواهم میان ، خاطرات گذشته و سردردها رابطه‌ای قطعی برقرار کنم. این پیوند فعلاً برداشت من از است، نه یک تشخیص پزشکی.

آنچه فعلاً با اطمینان می‌دانم این است که درد بازگشته و هم‌زمان، گذشته نیز به من بسیار نزدیک‌تر شده است. جنگ نسبت بدنم را با زمان تغییر داده‌است. جنگ در جنوبِ سرَم بالا گرفته است و این هشدار را می‌دهد که عبور از بحران لزوماً به معنای پایان‌یافتن همه آثار آن نیست.

در این نوشته