وقتی خواندن دیگر تفریح نیست
بعضی نوشتهها را نمیشود مثل چیزی که این روزها «محتوا» مینامیم مصرف کرد. نمیشود از رویشان رد شد، چیزی ازشان برداشت و رفت سراغ بعدی. تناقض البته همینجاست: برای اینکه چنین نوشتهای اصلا دیده و خوانده شود باید وارد فضایی شود که سازوکار اصلیاش تفریح، سرعت و تصاحب توجه است؛ همان فضایی که متن جدی در آن باید کنار هزار چیز دیگر برای چند ثانیه مکث آدمها بجنگد. نوشته روزبه آقاجری، «روزمرهشدن مرگ: مرگزیستی و حیات اجتماعی»، از آن کارهایی است که بنا دارد در برابر این منطق مقاومت کند. حتا اگر زبانش سادهتر بود و اینهمه پُر و پیمان نوشته نشده بود، باز هم خواندنش آسان نبود. بسا دشوار بود. چون کارش انتقال چند ایده یا اعلام یک موضع نیست؛ در دستگاه ادراک خواننده مداخله میکند و ناگزیرش میکند تا نسبت خودش را با آنچه میبیند دوباره بسنجد.
یکی از جدیترین نقاط عزیمت متن همین جمله ظاهرا ساده است: «ما همواره از میانه آغاز میکنیم». این «ازمیانهآغازیدن» برای من تنها یک انتخاب روایی یا سلیقه فلسفی نیست؛ یک الزام روششناختی است. رخداد اجتماعی نقطه صفر ندارد[1]. هیچ قتل، اعدام، جنگ، انتقام یا فوران خشونتی از آسمان به جامعه نازل نمیشود. هر واقعه درون شبکهای از عادتها، حافظهها، نهادها، ترسها، زبانها و تجربههای پیشین ممکن شده است. جداکردن واقعه از این زمینه شاید آن را برای داوری اخلاقی سادهتر کند، اما درست همان چیزی را حذف میکند که باید توضیح داده شود: چگونه چنین چیزی توانسته است اینجا و اکنون رخ دهد. ارزش متن آقاجری این است که اجازه نمیدهد واقعه را با حیرت اخلاقی تمام کنیم، همانطور که اجازه نمیدهد با گفتن اینکه «این هم یکی مثل بقیه» در خاکستری مرگهای دیگر محوش کنیم.
مفهوم مرکزی نوشته، «مرگزیستی»، از همینجا اهمیت پیدا میکند. حرف بر سر مرگاندیشی به معنای فلسفی و آگاهانه آن نیست؛ آن مواجههای که انسان از خلالش محدودیت وجود خودش را میفهمد و شاید اتفاقا زندگی را جدیتر بگیرد. بحث بر سر وضعیتی اجتماعی و روانی است که مرگ چنان در زندگی روزانه پخش میشود که به بخشی از زمینه ادراک بدل میشود؛ هست، اما دیگر هر بار به همان صورت دیده نمیشود. آقاجری دقیق مینویسد: «روزمرهشدن مرگ یکباره روی نمیدهد آرامآرام پیش میآید». اهمیت روانشناسی اجتماعی مرگزیستی برای من دقیقا همینجاست. ذهن برای دوام آوردن در برابر وفور تهدید و فقدان ناچار سازوکارهایی برای عادتکردن، همگنکردن و فراموشی میسازد. اما همین سازوکار دفاعی میتواند به نقطهای برسد که تفاوت میان مرگها، و حتا توانایی ما برای تجربه کامل فاجعه، فرسوده شود. در این معنا مرگزیستی فقط چیزی «بیرون» از ما نیست؛ در شیوه دیدن، واکنش نشان دادن و حتا در آنچه دیگر تکانمان نمیدهد رسوب میکند.
به نظرم نقطه دشوارتر و ارزشمندتر نوشته جایی است که این تحلیل را به یک موضع امن روشنفکرانه تبدیل نمیکند. خواننده نمیتواند خیلی راحت کنار بایستد و انگشتش را به سوی «آنان» بگیرد. پرسشهای متن، خواهناخواه، خودبازتابی میطلبند: من کجای این چرخه ایستادهام؟ کدام مرگ برایم قابل تحمل شده، کدام مرگ را به دلیل هویت قربانی کوچک کردهام، از کدام کشته برای اثبات موضع سیاسی خودم استفاده کردهام و در برابر کدام بدن تکهتکهشده زبانم ناگهان پُر از محاسبه و «هزینه» شده است؟ اینجا دیگر اندیشه از آن نوع انتزاعی و رمانتیکی نیست که بسیاری از «اندیشمندان» میپسندند؛ اندیشهای نیست که فقط جهان را موضوع تأمل کند و خودِ اندیشنده را بیرون «گود واقعیت» نگه دارد. پای «خودت» هم وسط است. و دقیقا به همین دلیل خواندن چنین نوشتهای به معنای معمول کلمه خستهکننده نیست؛ بلکه دشوار و آزارنده است.
بخش مهم دیگر نوشته این است که مرگزیستی را صرفا یک «حالوهوای فرهنگی» نمیگیرد. در پایان آن را صریحتر صورتبندی میکند: «مرگزیستی ساختاری است که عاملیتهای خودش را دارد». این جمله مسیر بحث را از روانشناسی فردی به سیاست، اقتصاد و نهادهای اجتماعی باز میکند. اگر مرگ هرروزه میشود، فقط به این دلیل نیست که مردم سنگدلتر شدهاند یا حساسیت اخلاقی جامعه پایین آمده است. باید پرسید چه ساختارهایی مرگ را تولید، توزیع، توجیه و قابل تحمل میکنند؛ چه زبانهایی به آن مشروعیت میدهند؛ چه ایدئولوژیهایی بعضی جسدها را مقدس و بعضی دیگر را بیاهمیت میکنند؛ و چگونه انسانی که خودش زیر فشار «نازیستن» له شده ممکن است به پیادهنظام همان نظم مرگزی بدل شود. اینجاست که مفهوم، اگر جدی گرفته شود، ظرفیت یک برنامه پژوهشی واقعی پیدا میکند: از روانشناسی اجتماعی و جامعهشناسی خشونت تا اقتصاد سیاسی، تحلیل ایدئولوژی و مطالعه سازوکارهای عادیشدن.
برای همین فکر میکنم این نوشته را باید خواند. نه چون لازم است با همه گزارهها یا داوریهای سیاسیاش موافق باشیم؛ ارزش یک متن جدی اساسا به میزان موافقت ما با آن سنجیده نمیشود. باید خواندش چون کاری میکند که در فضای شتابزده امروز کمیاب شده است: واقعه را از دست واکنش فوری پس میگیرد و دوباره درون زمینه میگذارد، برای چیزی که حس، اما اغلب پراکنده تجربهاش میکنیم مفهوم میسازد، و مهمتر از همه، خود و خواننده را از موضوع تحلیل خود بیرون نمیگذارد. این جنس نوشته را نمیشود فقط لایک کرد و گذشت. باید کمی با آن ماند. شاید حتی باید گذاشت مزاحممان شود[2].
اگر چه که ما همواره بهمثابه یک سازوکار حل مسأله یا فرار از مسأله و دفاع، یک نقطه صفر روانی یا فرضی داریم. این وضعیت را در نظر بگیرید: با عزیز دلی (یکی از بستگانتان) دعوایتان شده و حسابی «کفری» هستید. از آنجا که همزمان به او عشق و دلبستگی هم داشتهاید، ناگهان تصمیم میگیرید که همهچیز را «از صفر» شروع کنید. این هنری است که ما به خرج میدهیم تا بهناگاه همه آنچه همین اکنون رخ دادهاست را به فراموشی بسپریم و رابطهمان را بازتعریف کنیم. «خدا میداند» چند بار با همین سازوکار مسأله از بیخ گوش ما یا دیگران گذشته است!
هدف من از این قطعه نقد نوشته روزبه آقاجری نبوده است. این یک قطعه بازتابی مدیون یک مداخله در موضوع از جانب روزبه آقاجری است.