رونق کافهنشینی و فرهنگ انتظار
رونق کافهنشینی را معمولاً با تغییر سبک زندگی، افزایش مصرف قهوه یا تقلید از الگوهای جهانی توضیح میدهیم. اما شاید در بعضی جوامع بتوان از جهت دیگری هم به آن نگاه کرد: کافه گاهی جایی است که «زمانِ آزادِ ناخواسته» در آن مصرف میشود. وقتی ورود به بازار کار دشوار میشود، شغلها بیثباتاند، تشکیل خانواده و استقلال اقتصادی به تعویق میافتد و آینده از یک مسیر نسبتاً قابلپیشبینی به چیزی مبهم تبدیل میشود، بخشی از زندگی جوانان در وضعیتی میان انتظار و تعلیق میگذرد. در ادبیات مطالعات جوانان، برای این وضعیت اصطلاح جالبی ساختهاند: waithood، ترکیبی از wait و adulthood؛ یعنی دورهای که فرد از نظر سنی دیگر نوجوان نیست، اما بهدلیل موانع اقتصادی و اجتماعی هنوز امکان ورود کامل به نقشهای بزرگسالی را پیدا نکرده است. پژوهشهای مربوط به خاورمیانه نیز بیکاری جوانان را با همین بهتعویقافتادن استقلال، مسکن، ازدواج و احساس مشارکت در قرارداد اجتماعی پیوند دادهاند. از این زاویه، کافه میتواند یکی از مکانهای جغرافیاییِ «انتظار» باشد: جایی نسبتاً ارزان برای بیرون بودن از خانه، دیدن دیگران، حرف زدن، کار کردن با لپتاپ، ساختن رابطه و، شاید مهمتر از همه، حفظ این احساس که هنوز زندگی اجتماعی ما در جریان است. نمونهی یونان در این زمینه جالب توجه است.
بااینحال، از این شواهد نمیشود قانون سادهای استخراج کرد و گفت که «هر جا بیکاری بیشتر است، کافهنشینی هم بیشتر میشود». شواهد موجود چنین رابطه علّی و جهانشمولی را ثابت نمیکنند. حتی مطالعهای مقایسهای میان جوانان یونان و بریتانیا پس از بحران مالی نشان میدهد که فشار اقتصادی میتواند شکل مصرف را تغییر دهد: جوانان زیر فشار محدودیت مالی، از انباشت کالا فاصله میگیرند و بیشتر به مصرف تجربه، لحظه و سبک زندگی گرایش پیدا میکنند. کافه برای چنین اقتصادی یک کالای جالب است، چون با خرید یک نوشیدنی، فرد برای مدتی «تجربه» میخرد: مکان، معاشرت، موسیقی، اینترنت (وای فای)، امکان دیدهشدن و احساس حضور در شهر. به همین دلیل قیمت یک فنجان قهوه را نباید فقط هزینه قهوه بدانیم؛ بخشی از پول در واقع برای حق موقتِ اشغال یک فضای اجتماعی یا اجاره یک محیط معاشرت اجتماعی پرداخت میشود.
در اینجا مسأله هویت هم مهم است. پژوهشهای مردمنگارانه به ما نشان میدهند که چگونه کافهها میتوانند صحنه شکلگیری و نمایش هویت باشند. مطالعهای درباره کافههای پریشتینا در کوزووی پساسوسیالیستی[1] نشان میدهد که کافهنشینی با هویت، هنجارهای اجتماعی و شیوههای معاشرت روزمره درهمتنیده است. پژوهشی درباره جوانان مهاجر شهری در سورابایای اندونزی هم کافه را فضایی برای بیان سلیقه، تمایز و هویت جوانان میبیند و نشان میدهد که این فضاها همزمان زیر تأثیر منطق مصرف و میل به متفاوتبودن قرار دارند. مطالعهای تازهتر در عربستان، بر پایه حدود ۶۰۰ ساعت مشاهده در ۱۲۳ کافه در هفت شهر، حتی رفتارهایی به ظاهر ساده مانند انتخاب محل نشستن، سفارش دادن، عکس گرفتن و انتشار آن در شبکههای اجتماعی را بخشی از فرایند ساختن و نمایش هویت میداند. کافه در چنین وضعی چیزی میان فضای خصوصی و عمومی است: میتوان در میان دیگران بود، بیآنکه الزاماً با آنان رابطه داشت؛ میتوان کار کرد بیآنکه محل کار داشت؛ و میتوان تصویری (منجمد و نمادین) از زندگی مطلوب را نمایش داد، حتی اگر زندگی اقتصادی واقعی با آن تصویر فاصله شدیدی داشته باشد[2].
بحران اقتصادی فقط درآمد را کم نمیکند؛ گاهی میان «هویتی که فرد برای خود تصور کرده» و «موقعیتی که ساختار اجتماعی در اختیارش میگذارد» شکاف ایجاد میکند. جوانی که تحصیل کرده، مهارت دارد و خود را آمادهی یک زندگی مستقل میبیند (یا انتظار میرود که ببیند!)، ممکن است سالها در خانه پدرومادر بماند، شغل موقت داشته باشد یا اصلاً شغلی پیدا نکند. پژوهش درباره جوانان یونانیِ خارج از اشتغال و تحصیل نشان داده که بحران و بیکاری بر انتظار آنان از آینده و ادراکشان از خود اثرگذار است. در چنین شرایطی شاید کافه را بتوان نوعی «فضای بینابینی» دانست: مکانی برای زیستن در فاصله میان آن کسی که فرد اکنون هست و آن کسی که انتظار داشته تا در این سن شده باشد. در استانبول با مشارکت ۲۵ دانشجوی ۱۸ تا ۲۴ ساله فاقد شغل، پژوهشی انجام شد که نشان میداد کافه برای آنان نه تنها جایی برای دیدار کردن، بلکه مکانی برای «دیدهشدن اجتماعی» و ارائهی هویت است و این در انتخاب «مکان» نقش دارد.
بنابراین فراوانی کافهها در یک شهر را نمیتوان بیدرنگ نشانهی رفاه یا زوال دانست. کافه یک لابراتوار انسانی مهم است. کافه میتواند محصول رونق طبقه متوسط باشد، اما در شرایط دیگری ممکن است با بیکاری جوانان، ارزانشدن نیروی کار، اقتصاد خدماتی کمبازده، تعویق استقلال و بحران هویت و همچنین اشغال مکانهای تازه برای یک جنبش پیشاسیاسی همزمان شود. شاید برای فهم کافهنشینی باید کمتر به خود قهوه و بیشتر به «زمان» و «مکان» نگاه کرد: چه کسانی ساعتها در کافه مینشینند، این ساعتها از کجا آمدهاند، چه امکانهای دیگری برای گذراندنشان وجود داشته و فرد در آن چند ساعت چه چیزی به دست میآورد؟ معاشرت، فرار از خانه، امکان کار، دیدهشدن، تعلق، یا فقط جایی برای انتظار؟ این کافهها کجا هستند؟ چرا و چگونه انتخاب میشوند؟ چه نسبتی با دیگر «مکان»ها و فضاهای «تجمع» دارند و در این معنا، کافه، منویش، قیمتهایش، دکوراسیونش، مکان جغرافیاییاش و سازوکار ادارهاش و ترکیب مشتریانش به مثابه یک لابراتوار اجتماعی بسیار مهم عمل میکند و درست از همین نگاه میتواند یکی از زیرساختهای پیشاسیاسیِ کنش جمعی و تهدیدی برای قدرتی باشد که همت خود را مصروف کنترل و اشغال فضاها و زمانها میکند.
مدل کوزووی پساسوسیالیستی کاملا مشابه مدل آلبانی پساکمونیستی است. آلبانی از نظر تعداد کافه نسبت به جمعیت (به سرانه) بالاترین آمار کافه را در جهان دارد. در این کشور به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر حدود ۶۵۴ کافه وجود دارد؛ یعنی به ازای هر ۱۵۰ نفر، یک کافه فعال در سراسر آلبانی دیده میشود
یک یافته جالبتر هم در این مطالعه هست که به بحث ایران میتواند خیلی کمک کند. پژوهش میگوید قیمت، محل کافه، طراحی داخلی و اعتبار برند در اینکه چه کسی احساس کند به آن فضا تعلق دارد و چه کسی بتواند در آن «دیده شود» مؤثر است. کافههای تخصصی گرانتر بیشتر به فضاهای «تمایز» تبدیل میشوند؛ یعنی سلیقه و دیدهشدن در آنها ارزش اجتماعی بیشتری پیدا میکند، در حالی که کافههای ارزانتر بیشتر محل معاشرت معمولیاند. این دقیقاً جایی است که مفهوم تمایز (distinction) بوردیو مطرح شده است: انتخاب کافه، نوع قهوه، لباس، لپتاپ، محل نشستن و حتی عکسی که از فنجان گرفته میشود، ممکن است بخشی از نمایش موقعیت و هویت اجتماعی باشد.