توجیه فقرِ نهادی به‌واسطه تقدیس آنسجاد سپهری
توجیه فقر نهادی، به واسطه تقدیس آن

توجیه فقرِ نهادی به‌واسطه تقدیس آن

غیرانتفاعی و مدنی بودن، هیچ نهادی را شریف نمی‌کند

یکی از مهوع‌ترین ریاکاری‌های اخلاقی در بخشی از جهان غیرانتفاعی، تقدیس فقر و تحقیر انواع مستقل درآمدزایی مستقیم است. فرهنگی که در آن التماسِ محترمانه برای دریافت بودجه از نهادها و سازمان‌ها و دولت‌ها به نوعی فضیلت تبدیل شده، اما خلق ارزش، فروش خدمات و دستیابی به کامل، سوءظن برانگیز است. گویی پول باید از جیب یک بنیاد ثروتمند با مشخص بیرون بیاید، تا دست دوستان پاک بماند و به «بیزنس» آلوده نشود. اما وقتی پول و درآمد نهادی حاصل کار، تخصص و تولید ارزش باشد، ناگهان وجدان حضرات آلوده است که «بیزنس راه انداخته‌اند».

از سوی دیگر، واقعیت این است که بسیاری از غیردولتی و‌غیر انتفاعی عملا برای جذب منابع با دیگر نهادهای مشابه (که مثلا قرار است بر اساس درد و اهداف مشترک با هم اشتراک مساعی کنند) رقابتی پنهان و بسیار شیطانی دارند، به دنبال گسترش لابی و نفوذ و روابط با قدرت در فاندهای خصوصی و دولتی در قاره‌های مختلفند، برای بقای خود (یا کارفرمایشان به ویژه در تهران و البته در اسرائیل و آمریکا!!) دست به کثیفی می‌زنند و گاهی بخش بزرگی از انرژی اجرایی‌شان صرف تأمین‌کنندگان مالی نهاد، و سپس تأمین مایحتاج یا مازادمایحتاج خودشان می‌شود. این نهادها که متاسفانه بسیارند و عملکردشان مایه ننگ و عار کار غیرانتفاعی و مایه یأس نهادهای کوچک پرانگیزه و غیرفاسد در زیست‌بوم نهادهای مدنی و غیرانتفاعی با است، در حال حاضر طرف حساب اصلی و از ثروتمندترین نهادهای موجود هم هستند. کافی است کسی از درآمد پایدار، دستمزد یا موفقیت اقتصادی یک نهاد مدنی یا غیرانتفاعی کوچک و ابتکارهای درآمدزایی مستقل از سوی آن نهادها سخن بگوید تا ناگهان غوغایی برپا شود و چشم و در هم برود و افراد بسیار اندیشمندی ناز ناز کنان پا پس بکشند، که «دامانت به «بیزنس» آلوده مباد، استاد!».

اینهمه، ؛توجیه وابستگی انگل‌وار به یک فضیلت و تحمیل هزینه این فضیلت کذایی به دیگران است. مدیرانی که از مأموریت‌ها و اهداف بزرگ سخن می‌گویند و در حالی که نهادشان دست به عصاست و دستش به دهان خودش نمی‌رسد و در چنبره اخلاقی تباه با توجیه «بیزنس گریزی» گرفتار است و شرمش می‌آید دست‌به‌کار «درآمدزایی» شود، رفتار خودنابودگرش شدت می‌گیرد. یعنی بیشتر زمان اختصاص می‌دهد (حرام می‌کند)، بیشتر می‌کند (هزینه می‌دهد)، و بیشتر از «بیزنس» متنفر می‌شود. بهای این قداست ساختگی را اما خود و کارمندان و داوطلبانشان با دستمزد پایین، فرسودگی، ناامنی شغلی، و سرانجام نومیدی می‌پردازند.

تفاوت میان انتفاعی و غیرانتفاعی اما کاملا واقعی است: در سازمان غیرانتفاعی، مازاد اقتصادی باید در خدمت مأموریت باقی بماند، نه آنکه به سود مالکان توزیع شود (اگر چه بعید می‌دانم ما بیش از انگشتان دست به ویژه در دیاسپورای ایرانی چنین نهادهایی داشته باشیم). این تفاوت، به هر ترتیب، نه تقدسی به فقر نهادی می‌دهد و نه هیچ ممنوعیتی برای ثروت‌آفرینی، حرفه‌ای‌بودن و ایجاد می‌کند.

این اخلاقِ فقرپرست و تنزه‌طلب بیزاری‌آور است؛ فرهنگی که وابستگی مالی به واسطه فاند و گرنت شرافتمندانه می‌داند، اما تلاش برای استقلال اقتصادی نهادی، تضمین آینده تلاش‌گران و امنیت شغلی آنان را با برچسب «بیزنس» و با حرص و طمع یک کارآفرین پول‌پرست اشتباه می‌گیرد.

اگر سازمانی واقعاً برای کار می‌کند، باید بتواند (و‌موظف است) قدرتمند، ثروتمند و پایدار شود و تفاوتش در این باشد که در برابر شیوه کسب و مصرف منابعش پاسخ‌گو بماند.

فقر، هیچ سازمانی را اخلاقی نمی‌کند، چنان که را اخلاقی‌تر نمی‌کند؛ چنان است که غیرانتفاعی بودن هم هیچ نهادی را خودبه‌خود شریف نمی‌کند. معیارِ اخلاق، نحوه خلق و توزیع ارزش، مناسبات قدرت و مسؤولیت در برابر انسان‌هاست.

مشاهده تلخی‌ست؛ که گاهی آنچه در جهان نهادهای غیرانتفاعی به نام فداکاری و [۱] ؛ستایش می‌شود، در واقع به معنی ناتوانی نهادی در تأمین هزینه واقعی مأموریت، به‌حساب و به بهای زندگی شخصی و اجتماعی و ثبات اقتصادی و امنیت شغلی و آینده خود و فرزندان کسانی‌است که به این نهادها و به اهدافشان دل‌سپرده‌اند و کار می‌کنند. کسانی که در این جهان پرآشوب، بر هدفی شریف، همه هستی‌شان را قمار کرده‌اند و‌به همین دلیل که نهاد یادشده ثبات لازم را ندارد، سرانجام همان که انگیزه خدمت به آن داشته را نیز، رها می‌کند. چرا؟ چون عمر مفید آن فداکاران پُرانگیزه که به پایان برسد، از خودِ نهاد «هیچ» نمی‌ماند.

  • [۱]در بازی تخته‌نرد، هر یک از حریفان به نوبت تاس می‌ریزند. در گذشته کسی که می‌خواست از نوبت خود استفاده کند یا ادعای نوبت بازی داشت، «داو می‌طلبید» و به او «داوطلب» (خواهانِ نوبت بازی) می‌گفتند. حالا دیگر در زمین غیرانتفاعی، به ویژه در دیاسپورای ایرانی، منفعت‌طلبان آن‌قدر کثیف بازی کرده‌اند، که رفته رفته بیشتر آدم‌ها عارشان می‌آید داو بطلبند و یا دیگر هیچ فایده‌ای (چه شخصی و چه اجتماعی) در این داوطلبیدن نمی‌بینند.

در این نوشته