میشود ادعا کرد که تقریباً هیچ جنگِ مستندشده و شناختهشدهای در تاریخ بشر وجود ندارد که بتوان با اطمینان نشان داد در سراسر آن هیچ عملی که امروزه مصداق جنایت جنگی شناخته شود، رخ نداده باشد. از کشتار غیرنظامیان گرفته تا بدرفتاری با اسیران، شکنجه، تجاوز، غارت، کوچاندن اجباری، حملات نامتناسب یا دیگر اشکال نقض فاحش قوانین جنگ. البته معنای این ادعا این نیست که همه ارتشها، همه آرمانها یا همه طرفهای یک جنگ از نظر اخلاقی همارزند؛ چنین نبوده و چنین نیز هم نخواهد بود. معنای آن ولی این است که خودِ جنگ شرایطی میآفریند که در آن خشونت سازمانیافته، ترس، انسانزدایی، فروپاشی نهادها و عدم توازن قدرت، وقوع چنین جنایاتی را تکرارپذیر و اغلب قابل پیشبینی میکند. پس، موضع اخلاقیِ معقول در برابر جنگ نه رمانتیزهکردن آن است، نه شور قبیلهای گرفتن و نه جشن و پایکوبی برای «طرفِ خودی»[1]. موضع اخلاقی و انسانی از یک اصل بنیادین آغاز میکند: پیشفرض همواره باید علیه جنگ باشد. ممکن است در شرایطی تراژیک، مقاومت مسلحانه مردمی در برابر نسلکشی یا استبداد ناگزیر شود؛ اما وجود ضرورت، مقوله جنگ را خوب، پاک یا قدسی نمیکند بلکه تنها نشاندهنده آن است که گاهی شرایط، انسانها را به ورود به فاجعهای وادار میکند که راه دیگری برای گریز از آن باقی نمانده است. پس، بار اثبات و توجیه باید همواره بر دوش کسانی باشد که جنگ را آغاز میکنند، ادامه میدهند، میستایند یا عادیسازی میکنند و یا آرزو و زمینهسازی میکنند، نه بر دوش کسانی که به جنگ نه میگویند و اصرار دارند که پیش از فاجعه جنگ هر راه ممکن برای اجتناب از آن حقیقتا و به شکلی مشروع و قانعکننده باید به پایان رسیده باشد. کسی که جنگ را در بهترین حالت «آخرین راه» میداند، نیاز چندانی به توجیه اخلاقی و انسانی اندیشهاش ندارد.
وضع تباه ایران را بنگرید که «خودی» بخشی دو جانی و دو ارتش، با سابقه مهیبترینجنایتها بر علیه بشریتند و «خودی» بخش دیگرش یک ساختار و نظام سرتاپا فاسد، ضد بشر، ضد زن، ضد زندگی، خونریز، شکنجهگر و اعدامگر.