Wall

Sajad Sepehri

ایکی‌گای

ایکی‌گای را می‌توان به‌صورت همگرایی چهار حوزه در زندگی تصور کرد: آنچه دوست داریم، آنچه در آن توانمندیم، آنچه جهان به آن نیاز دارد و آنچه می‌تواند امکان درآمد و پایداری فراهم کند. میان این چهار حوزه، اشتیاق، مأموریت، حرفه و رسالت شکل می‌گیرند و مرکز نمودار جایی است که هر چهار بعد به یکدیگر می‌رسند.

عنوانافقیعمودیگروه
آنچه دوست دارید۰۱۰۰حوزه اصلی
آنچه در آن توانمندید‎−۱۰۰۰حوزه اصلی
آنچه جهان به آن نیاز دارد۱۰۰۰حوزه اصلی
آنچه درآمد ایجاد می‌کند۰‎−۱۰۰حوزه اصلی
اشتیاق‎−۵۰۵۰هم‌پوشانی
مأموریت۵۰۵۰هم‌پوشانی
حرفه‎−۵۰‎−۵۰هم‌پوشانی
رسالت۵۰‎−۵۰هم‌پوشانی
ایکیگای۰۰مرکز

Sajad Sepehri

کامو نوشته بود تا زمانی که مرگ از قانون دَک نشود، نه در دل آدمیان و نه در مناسبات اجتماعی صلحی پایدار نخواهد بود. این جمله امروز برای من نه تنها موضعی درباره مجازات اعدام، که وصف حال جهانی است که تحملش هر روز بسا دشوارتر می‌شود. جهانی که در آن انسان هنوز برای انسان دیگر حکم مرگ صادر می‌کند؛ دولت با تشریفات و مُهر و امضا جان آدمیان را می‌گیرد؛ جنگ، زندان، فقر، تبعیض و تصادفِ جغرافیای تولد، تعیین می‌کنند چه کسی فرصت زیست شرافتمندانه داشته باشد و چه کسی نداشته باشد. و ایران، با این همه جانِ در معرض اعدام، زیر سایه جنگی کثیف و این همه زندگی که پیش از مرگ هم از عدالت به شدت محروم بوده است، بخشی از همین جهان رو به قهقراست. گاهی در برابر چنین وضعی جز اندوه هیچ چیز باقی نمی‌ماند؛ اندوه از اینکه پس از این همه تکرار و تاریخ، در گذار از تجربه قتل‌عام به تجربه نسل‌کشی، هنوز باید از ابتدایی‌ترین اصل‌ها دفاع کرد: این اصل که هیچ انسانی و هیچ قدرتی نباید بتواند کشتن یک انسان را عدالت جلوه بدهد. هر ابتکار صلحی در خودش اصلی باید داشته باشد که بر اساس آن مرگ، ابزار قانون، سیاست، انتقام و قدرت نباشد. 

Sajad Sepehri

در پژوهش، بعید است بتوان به نقطه‌ای رسید که بگوییم «همه منابع لازم» خوانده شده‌اند؛ مخصوصاً امروز که حجم تولید دانش عملاً ته ندارد. بنابراین موضوع شمار منابع نیست، بلکه این است که خواندن منابع تازه هنوز چه چیزی را در فهم ما (با درباره پرسش دقیق پژوهشی ما) تغییر می‌دهد. تا وقتی یک اثر تازه صورت‌بندی پرسش را جابه‌جا می‌کند، مفهومی مهم وارد بحث می‌کند، مناقشه‌ای را نشان می‌دهد که پیشتر ندیده بودیم، فرضی را به چالش می‌کشد، روش یا داده متفاوتی پیش می‌گذارد، یا ما را به بخشی از ادبیات می‌رساند که از آن غافل مانده‌ایم، خواندن هنوز به اصطلاح بازده پژوهشی دارد. اما از جایی به بعد منابع شروع می‌کنند به تکرار هم، همان استدلال‌ها و همان اختلاف‌ها. اینجا دیگر ما به نوعی اشباع رسیده‌ایم. از آن به بعد، ادامه‌دادنِ بی‌مهابای خواندن به به‌تعویق‌انداختن پژوهش منجر می‌شود. باید جمع‌کردن منابع را کنار گذاشت و به سراغ ساختن مسأله، مقایسه، تحلیل و نوشتن رفت. البته فراموش نکنیم که در مرور ‌سیستماتیک ادبیات پژوهشی، نقطه توقف را پروتکل پژوهش تعیین می‌کند؛ اما در بسیاری از پژوهش‌های نظری و کیفی، معیار معقول می‌تواند این باشد که وقتی منبع تازه دیگر تغییر معناداری در نقشه مسئله و استدلال شما ایجاد نمی‌کند، دیگر دست به کار مرحله بعد شویم. ما هیچ‌گاه کار بی‌نقصی نخواهیم کرد. به قول حسین جرجانی، همهٔ نظریه‌های علمی اشتباه‌اند! تنها باید کمی شکیبایی کنید تا شاهد فروپاشی‌شان باشید (گاهی چند صد سال).

Sajad Sepehri

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵

در کی‌یف، هم‌زمان با روز استقلال اوکراین، رهبران «ائتلاف کشورهای مایل» گرد آمدند؛ بریتانیا اعلام کرد اطلاعات طبقه‌بندی‌شده درباره اجزای موشک‌های دوربرد SCALP را برای تقویت تولید موشکی اوکراین در اختیار کی‌یف می‌گذارد، و ولودیمیر زلنسکی گفت روسیه پیشنهاد توقف حمله به کشتی‌های حامل محصولات کشاورزی در دریای سیاه را نپذیرفته است (از کی تا به حال باید برای جنایت نکردن پیشنهاد داد؟). در غزه، حملات و تیراندازی اسرائیل باز هم دست‌کم چهار فلسطینی، از جمله دو کودک، را به قتل رساند و یک تأسیسات آب‌شیرین‌کن در شهر غزه هم (لابد به یک بهانه مشروع و در خونسردی جنایتکارانه و حق‌به‌جانب‌پندارانه) هدف حمله قرار گرفت.

Sajad Sepehri

هیچ عدد معناداری وجود ندارد. یک قطعه دویست‌کلمه‌ای ممکن است با یک ارجاع کاملاً مستحکم باشد و قطعه‌ای هم‌اندازه برای اینکه اساساً قابل دفاع باشد به ارجاع به هشت منبع نیاز داشته باشد. واحد سنجش، تعداد citation نیست؛ بار معرفتی ادعاهاست. هرجا ادعایی وابسته به شاهد، داده، متن، مفهوم مشخصِ دیگری، واقعه قابل مناقشه یا تفسیر پیشین است، خواننده باید بتواند مسیر آن وابستگی را دنبال کند. هرجا چند گزاره واقعاً از یک مجموعه واحد از شواهد برمی‌آیند، تکثیر مکانیکی ارجاع پس از هر جمله چیزی به قابلیت بررسی متن اضافه نمی‌کند. وضعیت کلی این است که در بسیاری از نوشته‌ها، ارجاع صرفاً برای نمایش آکادمیک‌بودن متن یا انباشتن نام‌های معتبر آمده، و نمی‌تواند رابطه نویسنده با منابع را نشان بدهد. هایلند نشان می‌دهد که میزان و نوع citation در بین رشته‌ها به‌طور معناداری با هم تفاوت دارد؛ یعنی حتی عمل جاافتاده ارجاع هم تابع شیوه ساخته‌شدن دانش در هر حوزه است. مسأله این نیست که «چندتا منبع آورده‌م یا باید بیارم؟». مسأله مهم این است که خواننده در هر نقطه‌ای که اعتبار استدلال من وابسته به چیزی بیرون از این متن است، آیا می‌تواند بفهمد به چه چیزی، با چه نسبتی و برای چه منظوری مراجعه کند؟ ارجاع خوب، از وابستگی‌های معرفتی درون متن یک نقشه (ولو ساده و اولیه) به دست ما می‌دهد. من در دو روز گذشته مشغول مطالعه اثر درخشانی به فارسی[1] هستم که گاه در یک پاراگراف چندین ارجاع دارد و در دو یا سه پاراگراف هیچ ارجاعی در آن ضرورت نداشته است. 

شاید تعجب‌آور باشد اما هنوز در زبان فارسی آثاری از افراد بالای ۶۰ سال می‌توان یافت که به معنای دقیق کلمه ارجاع‌دهی می‌کنند و هدفشان ترسیم نقشه معرفتی و تألیفی دانش و افزودن به آن است.

Sajad Sepehri

یک دردسر بنیادی‌تر زیر تمام قواعد ارجاع‌دهی پنهان مانده است: ما موجوداتی تألیفی هستیم. آنچه «فکر خودم» می‌نامم از زبانی ساخته شده که من نساخته‌ام، مفاهیمی که پیش از من تاریخ داشته‌اند، مسأله‌هایی که دیگران صورت‌بندی کرده‌اند، گفتگوهایی که فراموش کرده‌ام، کتاب‌هایی که دیگر حتی به یاد نمی‌آورم کی و کجا خوانده‌ام، و ترکیب‌هایی که در ذهن من آن اندازه رسوب کرده‌اند که دیگر منشأشان را نمی‌توانم از خودِ اندیشیدن تشخیص بدهم. باختین زبان را آکنده از صداهای پیشین می‌دید؛ فوکو خودِ «مؤلف» را نه سرچشمه بدیهی معنا، بلکه یک function تاریخیِ گفتمان می‌دانست؛ و پژوهش درباره distributed cognition روشنتر می‌کند که کار فکری و نوشتن دانشگاهی را نمی‌توان به شناختِ منزوی یک فرد فروکاست. دانشگاه اما، ناچار شده این وضعیت بسیار پیچیده را برای مقاصد حقوقی، مالی، مرتبط با اقتدار، آموزشی و ارزیابی و آزمون به واحدهایی قابل مدیریت تبدیل کند: این جمله مال تو، آن ایده مال ایشان، اینجا citation، آنجا originality. سپس یک فرم همتاخوانی محدود و .... این قرارداد لازم است، اما فاجعه زمانی رقم می‌خورد که به عنوان رویه همه‌گیر، قرارداد و فرم را با واقعیت معرفت‌شناختی اشتباه بگیریم. ارجاع‌دهی بوروکراتیک می‌تواند بدهی‌های بدیهی را ثبت کند و در عین حال شبکه عظیمِ بدهی‌های مفهومی و شناختی را نادیده رها کند. در نهایت، شاید بحران اصلی plagiarism یا کمبود citation یا نقشه پراکندگی ارجاع‌دهی در یک متن نباشد؛ بحرانِ تصور ما از اندیشه‌ای است که پیوندهایش را گم کرده و بعد از مدت‌ها می‌کوشد با چند پرانتز، تاریخِ ساخته‌شدن خود را بازسازی کند و اغلب شکست می‌خورد یا به شکلی بسیار ناقص عمل می‌کند.

Sajad Sepehri

بخش بزرگی از دانشگاه، و شاید بیش از همه علوم انسانی و اجتماعی، ارجاع‌دهی را به شکلی حیرت‌آور به یکی از محافظه‌کارانه‌ترین اجزای تولید دانش تبدیل کرده است: نام، سال، صفحه، فهرست منابع؛ دستگاهی که اساساً برای جهانِ کتاب و مقاله چاپی ساخته شده بود و هنوز در بسیاری موارد همان منطق را بازتولید می‌کند، در حالی که فناوری مدت‌هاست امکانات بسیار بیشتری فراهم کرده است که می‌تواند خلاقیت بسیار بیشتری روی همان کاغذ هم داشته باشد: پیوند مستقیمِ ادعا به شاهد، نسخه دقیق، داده، حاشیه، نقد، سابقه تغییر، منابع متعارض و حتی زنجیره منشأ یا provenance. مسأله تنها کهنگی قالب ارجاع نیست؛ تقلیلِ یک «پیوند معرفتی» به یک citation مکانیکی است. کافی است در انتهای گزاره‌ای نامی بگذاریم تا متن از نظر بوروکراسی دانشگاهی «مستند» به نظر برسد، بی‌آنکه بدون بررسی عمیق معلوم باشد رابطه‌ی واقعی این گزاره با آن منبع چیست: شاهد آن است؟ از آن استنتاج شده؟ با آن مخالف است؟ صرفاً از آن الهام گرفته؟ یا نام معتبر منبع صرفا برای افزایش اقتدار جمله فراخوانده شده است؟ گیلبرت پنجاه سال پیش نشان داد که ارجاع در علم فقط گزارش منشأ نیست و کارکرد اقناعی هم دارد. زیرساخت‌های جدید scholarly communication حتی بر قابلیت دسترسی، تشخیص نسخه و provenance تأکید می‌کنند اما هنوز زیرساخت طراحی‌شده گسترده‌ای برای این درک تازه وجود ندارد. دانشگاه هنوز اغلب شکل ارجاع را بسیار دقیق‌تر از معنای رابطه کنترل و به اصطلاح «policing» می‌کند. اینجا فرم علیه معرفتی عمل می‌کند که وانمود می‌کند حافظ آن است.

Sajad Sepehri

ترس از پیچیدگی و میل روزافزون به ساده‌سازی، در منطق نئولیبرالیِ محصول‌محوری، اقتصاد توجه و مسابقه‌ خودآگاه یا ناخودآگاه جلب فالوور، ترسی کثیف است. از فکر کردن نباید ترسید؛ از پیچیدگی مفاهیم، از درهم‌تنیدگی مسائل و از این‌که واقعیت همیشه در یک جمله، یک کپشن یا یک ویدئوی یک‌دقیقه‌ای جا نشود. این نقد به‌ویژه متوجه برخی کنشگران و چهره‌هایی است که برایشان احترام قائلم و مخاطبان رسانه‌ای و اجتماعی پرشماری دارند. شما در موقعیتی هستید که می‌توانید بر ذهنیت‌ها اثر بگذارید و در برابر ابتذالی که بر فضای عمومی دائما تحمیل شده فشار حداکثری وارد کنید. کانفورمیسم افراطی برخی از شما با قواعد بازی الگوریتمی، اقتصاد کالاییِ توجه و فرهنگ وایرال‌شدن، خیانت کوچکی نیست. نترسید! به پیچیدگی‌ها اذعان کنید. ذهن‌ها را تحریک کنید. از نقد کردن مخاطبانتان نترسید. گاهی بر سر مخاطبانتان فریاد بزنید. اگر محبت، مهربانی و دگردوستی واقعاً در شما هست، از لابه‌لای خشم و فریاد و شِکوِه و شیون و حتی حمله هم قابل تشخیص است بسانِ مادران، بسانِ خواهران و‌ برادران. این‌قدر دلتان برای رابطه‌ای که با مخاطبانتان ساخته‌اید نسوزد؛ رابطه‌ای که فقط با تأیید، آرام‌گویی و مراقبت از رضایت دائمی حفظ شود، بیشتر رابطه با بازار است تا رابطه با آدم‌ها. حتی اگر این رابطه را در قالب اخلاق «مراقبت» تعریف کنید. مراقبت در شرایط خطر، اشکال ظاهرا خشن و قهرآمیزی هم ‌پیدا می‌کند.

Sajad Sepehri

یکی از خطاهای جدی در مشاهده و مطالعه جامعه‌ ایران این است که تغییر مداومِ زبان و موضع را نشانه‌ نوعی گذار، روشن‌بینی، سکولاریزاسیون یا توسعه فکری بگیریم. بخش قابل توجهی از آنچه به‌صورت «گشودگی» دیده می‌شود، می‌تواند از قضا چیزی به‌مراتب ساده‌تر و حتی بیمارگون‌تر (پاتولوژیک) باشد: خودپایشیِ شدید؛ آدمی که در هر صحنه، نسخه‌ای از خود را تولید می‌کند که با همان صحنه جور باشد، در جمع روشنفکران روشنفکر می‌شود، در دانشگاه دانشگاهی، در محفل مذهبی مذهبی، و در جمع سیاسی صاحب همان عقیده‌ای که آن جمع از او انتظار دارد. منظور گذار از تعادل هماهنگی با جمع و شکلی افراطی این خودپایشی است. در سوی دیگر هم تصلب و جزمیتِ ایدئولوژیک، از بخش‌هایی از چپ تا جریان‌های اسلامی، قرار دارد؛ دو صورت ظاهراً متضاد از یک فقر مشترک: «ضعفِ استقلال معرفتی». در یکی، عقیده را جمع می‌سازد؛ در دیگری، دستگاه. خطرناک‌تر این‌که این بازی همیشه در سطح نمایشی باقی نمی‌ماند. ‌پارادایم Saying is Believing نشان می‌دهد که انسان می‌تواند آن‌قدر گفتارش را با مخاطب تنظیم کند که بعدترها حافظه و داوری خودش هم با همان روایت طوری بازسازی شود که در نهایت تماشاگر نقش خودش می‌شود. بعضی آن‌قدر در نقش فرو می‌روند که دیگر حتی به‌روشنی به یاد نمی‌آورند چرا و از کجا آن مسیر را آغاز کرده بودند. جامعه‌شناسی که این سیالیت نمایشی را با تحول فکری اشتباه بگیرد، ناخواسته ظاهرِ جامعه را با ذهنِ جامعه عوضی می‌گیرد.

Sajad Sepehri

می‌شود ادعا کرد که تقریباً هیچ جنگِ مستندشده و شناخته‌شده‌ای در تاریخ بشر وجود ندارد که بتوان با اطمینان نشان داد در سراسر آن هیچ عملی که امروزه مصداق جنایت جنگی شناخته شود، رخ نداده باشد. از کشتار غیرنظامیان گرفته تا بدرفتاری با اسیران، شکنجه، تجاوز، غارت، کوچاندن اجباری، حملات نامتناسب یا دیگر اشکال نقض فاحش قوانین جنگ. البته معنای این ادعا این نیست که همه ارتش‌ها، همه آرمان‌ها یا همه طرف‌های یک جنگ از نظر اخلاقی هم‌ارزند؛ چنین نبوده ‌و چنین نیز هم نخواهد بود. معنای آن ولی این است که خودِ جنگ شرایطی می‌آفریند که در آن خشونت سازمان‌یافته، ترس، انسان‌زدایی، فروپاشی نهادها و عدم توازن قدرت، وقوع چنین جنایاتی را تکرارپذیر و اغلب قابل پیش‌بینی می‌کند. پس، موضع اخلاقیِ معقول در برابر جنگ نه رمانتیزه‌کردن آن است، نه شور قبیله‌ای گرفتن و نه جشن و پایکوبی برای «طرفِ خودی»[1]. موضع اخلاقی و انسانی از یک اصل بنیادین آغاز می‌کند: پیش‌فرض همواره باید علیه جنگ باشد. ممکن است در شرایطی تراژیک، مقاومت مسلحانه مردمی در برابر نسل‌کشی یا استبداد ناگزیر شود؛ اما وجود ضرورت، مقوله جنگ را خوب، پاک یا قدسی نمی‌کند بلکه تنها نشان‌دهنده آن است که گاهی شرایط، انسان‌ها را به ورود به فاجعه‌ای وادار می‌کند که راه دیگری برای گریز از آن باقی نمانده است. پس، بار اثبات و توجیه باید همواره بر دوش کسانی باشد که جنگ را آغاز می‌کنند، ادامه می‌دهند، می‌ستایند یا عادی‌سازی می‌کنند و یا آرزو‌ و زمینه‌سازی می‌کنند، نه بر دوش کسانی که به جنگ نه می‌گویند و اصرار دارند که پیش از فاجعه جنگ هر راه ممکن برای اجتناب از آن حقیقتا و به شکلی مشروع و قانع‌کننده باید به پایان رسیده باشد. کسی که جنگ را در بهترین حالت «آخرین راه» می‌داند، نیاز چندانی به توجیه اخلاقی و انسانی اندیشه‌اش ندارد.

وضع تباه ایران را بنگرید که «خودی» بخشی دو جانی و دو ارتش، با سابقه مهیب‌ترین‌جنایت‌ها بر علیه بشریتند و «خودی» بخش دیگرش یک ساختار و نظام سرتاپا فاسد، ضد بشر، ضد زن، ضد زندگی، خونریز، شکنجه‌گر و اعدام‌گر.

Sajad Sepehri

از قضا بسیاری از کسانی که سال‌ها خود را «تبعیدی» نامیده‌اند باید نقاب برافکنند و اگر مانعی واقعی برای بازگشت ندارند، حتما به ایران بازگردند. تبعید در حقوق و تاریخ سیاسی نامِ یک وضعیت جدی است: محروم‌شدن انسان از امکان زیستن امن در وطن، به‌سبب ترس موجه از آزار، سرکوب یا تعقیب و اعدام. نمی‌توان هم آزادانه رفت‌وآمد کرد، هم از حمایت و مناسبات همان نظام بهره برد، و هم سرمایه اخلاقی و نمادین «تبعیدی» را در سوشال مدیا و رسانه و از دولت‌های میزبان مطالبه کرد. کاش این بازی با واژه‌ها فقط یک جعل هویتی شخصی بود؛ ارزش مفهومیِ پناهندگی و تبعید را فرسوده و مبتذل کردید و مرز میان کسی را که واقعاً از وطن رانده شده با کسی که مهاجرت را به روایت قهرمانانه‌ای از تبعید تبدیل کرده، از میان ‌برده‌اید. بازگردید به جایی که هیچ‌گاه از آن تبعید نشده بودید، تا شاید واژه «تبعید» دوباره حرمت، وزن و معنای خود را بازیابد.