نامجو و رجعتش

نامجو و بازگشت به پدر

واکنش یک دوست به یکی از پاره‌ها که پیشتر منتشر کردم، مرا واداشت تا توضیح بیشتر و شاید بهتری بدهم. 

محسن نامجو شاخه عجیب ولی واقعی،  رسته از ریشه اندیشه حاکمیت جنایت جمهوری‌اسلامی بود و به نوعی فریاد عقده‌های نسل دوم هم آن اندیشه حاکم. حالا هم به آغوش پدر بازگشتنش، صرفا یک رجعت منطقی و آشناست. همگان از روز نخست ابلهانه او را باور نکرده بودند که حالا بخواهند تعجب کنند یا برآشوبند و شکست عشقی بخورند. کسانی مانند من هم بودند که از ابتدا او را تیری «کمانه» کرده از تاروپود متناقض و پیچیده اندیشه حاکم بر جمهوری‌اسلامی می‌دانستند. کسی که خودش را (دست کم) گم و پرت کرده بود به غرب و غربت و حالا دوباره در بحران گذار از میان‌سالی به خانه‌اش بازگشته است و این حق اوست که در این همه  «لذت» هم ببیند. حالا جمهوری اسلامی حتما می‌گوید: «نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم»؟!

اثر تنها زمانی از آفریننده‌اش می‌تواند حیات جداگانه  «هم» پیدا کند که آفریننده را نشناسی. اگر بشناسی، دیگر موضوع بی‌عرضگی و بی‌مایه‌گی و هم‌چنین تنبلی شنونده یا بیننده اثر و یا در مواردی بیماری اوست اگر نتواند بهای دانستنش را بپردازد. شناخت آفریننده یک «اطلاعات حاشیه‌ای» نیست. شعار «اثر را از مؤلف جدا کن» شاید برای کسی که مؤلف را نمی‌شناسد یک وضعیت طبیعی باشد، اما برای کسی که می‌شناسد، به معنای تعلیق بخشی از معرفت و شعور است. به معرفت و شعور خود احترام بگذاریم. 

این پاره را در پاسخ به روند بیمارگونه‌ای نوشته‌ام که گویی آدم‌ها چون دلشان نمی‌آید از شنیدن یک اثر که بدهی احساسی برایشان ایجاد کرده دست بکشند و بهای دانستنشان را با تغییر خود بپردازند،‌ شروع به تئوریزه کردن به مثابه یک مکانیسم دفاعی می‌کنند که «اثر را باید از مؤلف جدا کرد». حال آدمی از این شیادی ناخودآگاه و خودآگاه به هم می‌خورد.

بازگشت محسن نامجو را نباید صرفاً بازگشت جغرافیایی یک هنرمند به وطن القا کنیم. دست‌کم به‌عنوان یک فرضیهٔ روان‌کاوانه، این نوعی رجعت به ابژه‌ای‌ست که هرگز به‌تمامی از آن جدا نشده بود: وطنی که زمانی باید از آن می‌گریخت، اما سرمایه‌گذاری عاطفی، همانندسازی‌ها و بخشی از نظم درونی‌ای که آن «جا» در او ساخته بود هرگز کاملاً برای او حل نشده بود. از این منظر، بازگشت او چیزی در منطق repetition compulsion یا اجبار به تکرار در خودش دارد؛ بازورود به صحنهٔ تعارض قدیمی، این بار نه در جایگاه کسی که ناگزیر به ترک است، بلکه در مقام کسی که می‌تواند بگوید «خودم انتخاب کردم که برگردم». 

اما چیزی که بیش از هر چیز توجه مرا به خودش جلب می‌کند، حالت چهره، آن حالت وجد، رضایت و ارتفاعی‌ست که در ژست و روایت او دیده می‌شود. چیزی که در تلاش برای تولید یک حالت «تعالی» است اما در واقع یک manic defence به معنای کلاینی آن بیش نیست: تبدیل اضطراب، فقدان و تناقض به احساس ظفرمندی، تسلط و فرارَوی؛ موضعی که در آن انگار محسن نامجو چیزی را سَرِپیری دریافته که ما «دیگران» هنوز از فهمش عاجزیم و باید مراقب باشیم چه واکنشی نشان می‌دهیم، مبادا بعدا «پشیمان» شویم.

توانایی هنرمند در ساختن معنا و توانایی نظریه‌پرداز در تبیین کنش خود این حرکت دفاعی نامجو را ظاهرا پیچیده‌تر می‌کند، چون intellectualization به او اجازه می‌دهد بازگشتی عمیقاً متعارض و برای بسیاری کاملا روشن، با زبان هنر، اندیشه و پیچیدگی فلسفی، به روایتی از آزادی، آشتی یا حتی تعالی و شعور تبدیل شود. این البته حقی را از او سلب نمی‌کند: او حق بازگشت به وطنش را دارد و سابقهٔ فرهنگی‌اش نیز با این انتخاب محو نمی‌شود. محل نقد جای دیگری است: ممکن است که بگوییم فاصله‌ای که سالها از یک نظم اقتدارگرا گرفته بود (با این فرض به نظر من درست که او هیچ طرح و برنامه‌ای نداشته) بیشتر صرفا جغرافیایی و آگاهانه بوده تا روانی و درونی باشد؛ و چیزی که اکنون با پُز و وجنات تعالی و خودفرابینی عرضه می‌شود، در سطحی دیگر، رجعت به ابژه و نظمی است که هیچ‌گاه واقعاً از درون در او پایان نیافته بود.